همیشه نمی توان زد به بیخیالی و گفت:
تنها آمده ام …. تنها می روم !
یه وقتایی
حتی برای ساعتی یا دقیقه ای
کم می آوری
دل وامانده ات یک نفر را می خواهد !
اه لعنتی دوست داشتنی…نه میتونی بگذری… نه میتونی…
وقتی به تو فکر می کنم
جــــــــــــــاده مـــی آید…
وقتی در جاده می روم تو همراهم نیستی…
تو و جاده در تنهایی من همدستید
نه اینکه زانو زده باشم …
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!
فقط تنهایی سنگین است
بعضـــي چيــــز هـــا رو بـــايـــد بنــــويسـيم
نـــه بــــراي اينکــــه همــــه بخـــونـــن و بگــــن " عاليـــــه "
نـــــــه ...
فقط براي اينکه..........
بــــراي اينکــــه خفــــه نشــيــم هميــــن
به دنیا اعتماد ندارم
به چشم هایم
و به چرخ دنده های این ساعت
که فراموشی را مدام می برد
بر می گرداند
و گرنه چه فرق می کند
زمان بتازد یا نه
خورشید بالا بیاید یا نه
بتابد یا نه
این سر
روی شانه های تو
سنگ شده است
گاهی وقتها دلم میخواهد بگویم: من رفتم ؛ باهات قهرم ، دیگه تموم!
دیگه دوستت ندارم …..
وچقدر دلم میخواهد بشنوم: کجا بچه لوس !؟ غلط میکنی که میری …..
مگه دست خودته ؟ رفتن به این راحتی نیست !
اما …. نمیدانم چه حکمتیست که آدمی
همیشه اینجور وقتها میشنود : به جهنم …
دلم بعضي وقتها ميخواد بره جايي که تو از اونجا اومدي
جايي که طلوع عشقمون از اونجا بود
شيريني بوسه هات روي دستام وطعم لبات بدجوري ديوونم ميکرد
هر لحظه دلم ميخواست که اسمت رو داد بزنم تا عرش خدا بره
تموم اون خاطرات يادمه، چه روزهايي بود
تو که فراموش ميشي ولي اين خاطرات با هم بودن هرگز فراموش نميشه
تو روزي از يادم ميري ولي لحظه هاي با تو بودن هيچوقت از يادم نميره
ولي نه، تو هم فراموش نميشي
چون زخمي رو دلم کاشتي که با هر با ديدنش ياد تو هم تازه ميشه
مثل زخم رو دلم.......
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي در باغ نگاه ياس اميد تـويـي در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي
بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه را تكرار مي بايد نمود
بوسه يعني عشق و آواز و سرود
بوسه يعني وصل جانها از دولب
بوسه يعني پر زدن , يعني صعود
من به اندازهی تقدیر توام .. که به دست روشنت دل بسته
آسمون دل گرفته با منه .. گریه انگار که به من پیوسته
حس خوب داشتنت همرامه .. این به من گرمی بودن میده
من به این دلهره عادت دارم .. این تویی داره امونم میده
تو تموم عاشقانهی منی .. که به هر جهت پر از احساسی
تو با دستای قشنگت داری .. پل رویا رو برام میسازی
من بدون تو یعنی یک مرداب .. میرسم به تیرگی یک خواب
بگو این تاریکیها با ما نیست .. در میاد از پشت ابرا مهتاب
ترانهسرا: سمیرا جعفری
عاشقانه بخوانم
♥
این شعر ، تا ابد با تو خواهد زیست
♥
حتی وقتی که من دیگر نباشم
♥
یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد
♥
شعر عاشقانه ، بیشتر از آدمها می ماند
♥
عاشقانت تو را ترک می کنند
♥
اما شعر عاشقانه
♥
همیشه با تو خواهد بود
♥
پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم
♥
شعری از اعماق جان
♥
که مرا به یاد تو آورد
♥
شعری که همیشه با تو بماند
قناری و کلاغ هر دو یک جور آفریده شده اند
قناری اعتراض کرد زیبا شد
کلاغ راضی به رضای خدا شد
حالا قناری در قفس است
و کلاغ آزاد ...
بهت میگم دوست دارم
بهم میگی باور ندارم
بهت میگم از دلم خبر داری
بهم میگی چند روزه سفر داری
بهت میگم خبر داری دیوونتم
بهم میگی خبر داری می خوام برم
بهت میگم برام قفس شدی
بهم میگی جرات پرواز نداری
بهت میگم چشات چه خوشکله
بهم میگی کنار تو چه مشکله
بهت میگم بارونه،اشکات
بهم میگی پاییزه،حرفات
بهت میگم دوست دارم دیوونه وار
بهم میگی دلتنگی هاتو واسم نیار
بهت میگم نامه هامو خوندی؟
بهم میگی خیلی وقته موندی
بهت میگم من خسته ام
بهم میگی پس زود میرم
بهت میگم خاطرتو خیلی می خوام
بهم میگی نیازی به تو ندارم
بهت میگم دیدنت آرزوم بود
بهم میگی وقت رفتنت دیروز بود
بهت میگم رنگ موهات چه مشکیه
بهم میگی امروز هوا بارونیه
بهت میگم بیا با هم آشتی کنیم
بهم میگی یعنی به هم عادت کنیم؟
بهت میگم بهم میگی دوست دارم
بهم میگی حرفی برا گفتن ندارم
بهت میگم قلبم خیلی وقته گرفته
بهم میگی لیلی بی مجنون هیجا نرفته
بهت میگم بیا سفر کنیم!
بهم میگی پای رفتن نداریم
بهت میگم حرفای تو بهونه اند
بهم میگی شعرای تو پر از غم اند!
تو که بـي انصاف نبودي...
تنها نميگذاشتي
کـم مي آورم...
کمـي جلو بيا
آن سرش را بگيـر...
خيـــــــــــــــلي سنگـينـند خاطـره ها
مگـر نــه؟
خــــدا جون
مــــــيشـه بگـــي دكمـه cancelش كـجـاس؟؟؟
بـه اندازه كافـــــــي بدبختـــي دانــلود كردم!!!
جمــلاتم هــر روز کــوتاه تر ميــشوند
هــر روز چنــد کلــمه کمــتر
چــند سکــوت بيشــتر
مي ترســم روزي برســد که بــراي بيــان دلتنــگي هايم به نقــطه اي اکــتفا کنم
حافظ هنـوز هـم در فالـهـايش اصـرار دارد
خبر خوشـي در راه است
تو کجـاي دنيـاي منـي
که هر چـي مـي آيـي نمي رسـي ؟
درد يعنــي عاشــقانه هــايي که مــينويــســي هــمه را به يــاد عشــقــشان بينــدازد
و تو همــچنــان بنــويــسي بــدون اينــکه عــشق کــسي باشــي يا حــتي در يــاد
کــســي...!!!
خدایا توبه می کنم
از اینکه حسد کردم
از اینکه زیبائی قلم را برخ دیگران کشیدم
از اینکه مرگ را فراموش کردم
از اینکه منتظر ماندم تا دیگری ابتدا به من سلام کند
از اینکه ایمانم به بنده ات ، بیشتر از ایمان به تو بود
از اینکه حق والدینم را ادا نکردم
از اینکه در جای که لازم بود امر به معروف ونهی از منکر نکردم
از اینکه واجبی را به خاطر مستحبی رها کردم
از اینکه تعهد هائی که با خدای خویش بستم ، بشکستم
از اینکه ایثار نکردم
از اینکه درنمازم به چیزی جز به تو فکر کردم
از اینکه تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم
از اینکه درسختی ها به جای تو به بنده ات رو آوردم
از اینکه از سر کینه برای کسی ، دعا یانفرین کردم
از اینکه غیبت کردم واز دیگران بد گفتم وخود را نیک جلوه دادم
از اینکه کارهایم را برای ریاست طلبی وشهرت انجام دادم
از اینکه درکارها تنها خود را محور قرار دادم نه خدا را
از اینکه چشمانم را از نگاههای فساد انگیز نپوشاندم
از اینکه سنجیده وحساب شده وبا فکر سخن نگفتم
از اینکه قول دادم ولی خلاف عمل کردم
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام...
کــــــاش توي زندگي هم مثل فوتبال،وقتي زمين مي خورديُ از درد به خودت
مي پيچيدي...
داور ميومد از آدم مي پرسيد:ميتوني ادامه بدي...؟؟؟
بچــه که بــودم ميــدانســتم
هــر وقت گــم شــدم بايد سر جــايم بمــانم تا پيــدايم کنند…
مــدتــهاست ايســتاده ام کــسي مرا پيــدا نمي کــند
نمـــــي دونم چرا همـــــه ما لَنــــگِ همـــون " يه نفريــــم " که نيست؟؟!!!
لعنــت به اين زندگي
ولی من نمیدونم لنـــگ کــی هستم..؟؟!!
توبگو. . . ( . . .A )
چــه کــردي با مــن !!؟
کــه اين روزهــا...
تــو را ديــگر
فقــط به انــدازه يــک اشتــباه
مي شنــاســم. . .
ميخــواست امتــحان کنه ميــتونه فراموشــم کنــه يا نــه...
برگشت گفتم ديدي نميــتوني گفــت :
ببخشــــــيد شمــــا ؟؟؟؟؟؟؟
عادت این قبیله این است،
دور آتشی که میسوزی، می رقصند...
دستت را بده تا از آتش بگذریم
آنها که سوختند همه تنها بودند..
روزی از روزها ، شبی از شب ها ،
خواهم افتاد و خواهم مرد ،
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .
تا هرچه دورتر بیفتم ، تا هرچه دیرتر بیفتم ،
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،
پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم ، همین..
بعضیــــآ صدآیــ خنده هاشونـــ تا آسمـــونـ
مهــــم نیســـت نوشته های درهم و برهم مـرا بخـوانی یـا نــــه! میخـــواهـی نخـــوان...! فـــقــــــط خـواهـش میکنـم...
مــن بـرای دلِ خستــه ام می نـویسـم...
میخـــواهی بخـــوان...
اگــــر خـوانـدی!
عـاشقـانـه ام را تقــدیـم به " او " نکــن!!!
مــن این را بـرای " تـــو " ســروده ام...
نــــــه بـرای " او "...!!!
مـانـده ام چـگونه تـو را فـرامـوش کـنـم!
دریـا را فـرامـوش کنــم... و کـافـه هـای غـروب را... بــاران را... اسب ها و جـاده هـا را... زنـدگـی را... "تــو" بـا همه چیـز مـن آمـیخته ای...!!!
اگـر تـو را فـرامـوش کـنـم...
بـایـد سـالهایـی را نیـز کـه بـا تـو بـوده ام فـرامـوش کنـم!
بـایـد
دنـیا را...
و خــودم را نیــز فرامـوش کنـم!
حــالا ميـفـهمـم
نـشـونيـمـو نـپـرسـيـدي
کــه اگــه نـيـومــدي
بـهـونه اي داشـتـه بــاشــي
بـا هـمـه چـيـز کـنـار آمـده ام !
دلـيـل ايــن هـمـه ديـوانـگـي
تـنـهـا بـاورِ جـملـه ي آخــر تـوسـت :
" چـــيــــزي بــينــمــان نـبـوده
مـــن مــــــي روم !
تـــو مـــــي مــــانــي
بــا دنـيــايـــي از خــــاطـــــرات . . .
راســتـــي آن روز کـــــه
دلـــــداده تــو شــــدم يــادت هست ؟
از آن جــا بـــه بـــعــدش را پـــاک کــــن . . . !
هـســـتــم..هــسـتـــي
.
.
.
اون لعــنـتــي ام هــســت
وقتي خسته ام وقتي کلافم وقتي دلتنگم...
بشقاب ها را نميشکنم!!!
شيشه ها را نميشکنم!!!
غرورم را نميشکنم!!!
دلت را نميشکنم!!!
در اين دلتنگي ها زورم به تنها چيزي که ميرسد اين بغض لعنتي ست...که ميشکنم!!!
هـمه زندگيـم درد اسـت؛ درد
نمي دانـم عظـمت اين کلمـه را درک مي کنـي يا نــه؟!
وقـتي مي گـويـم درد
تـو به دردي فکـر نکـن که جسـم انسـان ممـکن است از يک بيمـاري شـديد بکـشد !
نــــــــه؛ روحـــم درد مي کنـد !
روزي مـيـرسـد . . .
در حـسـرتـم بـمـانـي
در روزي بـارانـي ، مـن در اوج و تـو در ويـرانـي . . .
يـه روزي صـادقـانـه صـدايـت کـردم . . .
عـاشـقـانـه نـگـاهـت کـردم . . .
حـالـا عـاجـزانـه نـگـام مـيـکـنـي
بـا حـسـرت صـدام مـيـکـنـي
امـــا فــقــط
بـــــرو . . .
بار اول با معذرت خواهي بار دوم با گريه بار سوم با ريختن غرورت نگهش ميداري !
ولي بار چهارم...
... ديگه نه ميشه و نه بايد کاري بکني!
چون حتي اگه بمونه باز موقتيه !
يعني کسي که دلش با تو نباشه و بخواد بره ، ميره!
بفهــــــــــم
ϰ-†нêmê§ |