تا حــالا شده عــاشق بشــي ولي دلــت نخــواد بــدونه؟؟؟؟
تا حــالا شده تمــام شــب گريــه کنــي بــدون ايــنکه بــدوني چــرا
دلت بخواد تا صــبح بيــدار بمــوني ولي بدوني به جايــي نمي رســي
تا حــالا شده رفتــنشو تمــاشــا کني ولي نخــواي بـِـره
بعــد آروم تــو دلــت بگــي دوســـت دارم امــا نخــواي بــدونه
تا حــالا شــــده . . .؟؟؟
بعضي از مردا رو ميبيني فکر ميکني چه بي خـــياله و چه راحت ميخنــــده !!
و فقـــط يه مــــــرد ميتونه بفهمه که يه " مــــرد " در روز چند بار زير بار زندگـــي
ميشـــکنه !!
بسلامتي اون مـــردايي که کـــوه دردن ، دارن از بغض خفـــه ميشن ، ولي باز توي
جمع ميگــن و ميــــخندن !!
سکوتم را نکن باور
من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
من آن خرمن
من آن انبار باروتم
که با آواز یک کبریت
آتش میشوم یک سر
هزاران شعله سرخ کنار هم
سکوتم را نکن باور
تمام این قفس ها را
تمام حسرت و این ترس ها را
من به دستانی که میخواهد رها باشد
شکستی سخت خواهم داد!
سکوتم را نکن باور
من آن پرهای بسته منتظر در کنج زندانم
که آواز رهایی
شعر هر روز است زیر لب
سکوتم را نکن باور
من آخر با امید ناب آزادی
تمام بغض ها را
کینه ها را
اندوه ها را
با گلوی یک جهان فریاد آزادی
شکستی سخت خواهم داد
سکوتم را نکن باور
که فردا را همانگونه که میخواهم
همانگونه که باید باشد اما نیست
میسازم
سکوتم را نکن باور
که من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
سکوتم را نکن باور
هیچ چیز از تو نمی خواهم
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو
نه.
راه نرو
می ترسم پلک بزنم
دیگر نباشی…
دو دریچه دو نگاه دو پنجره، دو رفیق دو همنشین دو حنجره
دو مسافر تو مسیر زندگی، دو عزیز دو همدم همیشگی
با هم از غروب و سایه رد شدیم، قصۀ عاشقی رو بلد شدیم
فکر میکردیم آخر قصه اینه، جز خدا هیچکی ما رو نمیبینه
دو غریبه دو تا قلب در به در، دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطهچین، دو تا دور افتادۀ تنهانشین
عاقبت جدا شدن دستای ما، گم شدیم تو غربت غریبهها
آخرِ اون همه لبخند و سرود، چشم پُر حسادت زمونه بود
دو غربیه دو تا قلب در به در، دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطهچین، دو تا دور افتادۀ تنهانشین
زندگي دفتري ازخاطره هاست يك نفردردل شب يك نفردردل خاك...يك نفر همدم خوشبختي هاست...يك نفرهمسفرسختي هاست...چشم تابازكنيم عمرمان مي گذرد...ماهمه همسفريم.
این روزها دیگر برای عشق تنها نامی مانده بدون مفهوم واقعی!
راستی شاید تو هم با خود خیال میکنی که عاشق بوده ای!
آیا واقعآ اینطور فکر میکنی؟
روزی عشق تمام آوازه خود را از دست داد که همه آدمها گول زرق و برقش را
خوردند و پیش خودشان گفتند:
مگر ما چیزی از دیگران کم داریم که نمی توانیم عاشق باشیم!
اما در آن روز یادشان نبود که روزی گرسنگی باعث می شود که عشق از
یادشان برود!
و حالا امروز شاهد آدمهایی هستیم که از روی سیری عاشق می شوند
ولی هیچوقت طعم واقعی عشق را به درستی نچشیده و نخواهند
چشید زیرا آنها عشق را با هوس اشتباه گرفته اند٬در صورتی که فضای
مقدس عشق واقعی هیچگاه جایش را به هوس نخواهد داد و در اعماق
قلب عاشق ریشه میدواند و فرد مبتلابه کیمیای عشق به صورت بی اراده
مجذوب معشوق خود خواهد شد!
دنیای آدمک با نگرشی احساسی و عاطفی قصد تفسیر مفهوم واقعی
این مقوله را داشت اما با کمی تامل دریافت که زبان و بیان قاصری دارد
و این کار را به عهده تمامی آدمهایی گذاشت که قلبشان فقط برای عشق
می تپد
شب آمد ليكن آرامي ندارم
براي شعر الهامي ندارم
سخن از عشق و مستي عاقلي نيست
كزين دو غير بد نامي ندارم
كبوتر بچه اي بودم به پرواز
كه با هجران او بامي ندارم
نبرد از خاطرم مستي غمش را
كه بي آن نازنين جامي ندارم
مپرس از اشك آه سينه سوزم
كه جز اين اشك پيغامي ندارم
مرگ در این کوچه های تا ابد سرشار از
ابر و غم و کولاک
آسان نیست...
مرگ در این کوچه های تا ابد سرشار از شبنم
با درختانی چنین پوسیده اندر مه
با زمستانی که رنگ نا زمستانی است
با بهاری این چنین آشفته در باران
...آسان نیست
مرگ در این لحظه های بغض
لحظه های تا ابد محزون
با دلی افسرده و پرخون
آسان نیست ...
مرگ در این بهت شالیزار
گه در این خورشید سوزنده
گه در این باران بی پایان
گه میان رعد و برق و موج
گه میان خلوت و تردید
آسان نیست.....
حالم گرفته از این شهر که آدم هایش همچون هوایش ناپایدارند گاه آنقدر پاک که باورت... نمی شود گاه چنان آلوده که نفست می گیرد . . .
این فاصله داره از نبودنت تو جون میگیره برگرد
روحم از شعله ی این فاصله میسوزه برگرد
فردای من بی حضور تو معنایی نداره
امروز و فردای من بی تو مثل دیروزه برگرد
آه ! در شهر شما یاری نبود/ قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود/ شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد/ خون من، فرهاد، مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان / خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر، دل کس خون نشد/ این همه لیلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان / بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام / بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود / قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گرنرفتم هر دو پایم خسته بود / تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! / فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! / هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت / هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست / حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم /گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت / یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زیاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
باران كه ميبارد... دلم تنگ تر ميشود... راه ميافتم....
بدون چتر.... من بغض ميكنم.... آسمان گريه...!!
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
از طرف دوست عزیزم (س....)
دیروز از استاد صداقت را پرسیدم
استاد خندید ...
گفت مگر خبریست ؟
خنده ای تلخ تمام صورتم را پر کرد
و تمام کلاس به یک باره
به من خندیدند .
زیر لب گفتم – بگویید چیست ...
مسرانه !
استاد اینبار ز حرکت ایستاد .
نگاهم کرد
صداقت نگاه من به زندگیست
الفبای زندگی !
مقدس است .
ابتدای هر آغاز ...
کلامش رعشه ای انداخت به تنم .
پس صداقت خوبست ؟
ارام از زبانم جنبید .
استاد خندید
صداقت مالک دلهاست ...
صداقت عالی ست .
قطره ی اشک آرام ز نگاهم لغزید
اگر استاد راست ميگفت
پس چرا من از صداقت سوختم .... ؟
اگه دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدم ها
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت می کنم
نمی زارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت می کنم
وقتی گاهی منو دل تنها می شیم
حرفهای نگفتی رو می شه دید
می شه تو سکوت بین ما دو تا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدم ها
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون
دل بی روح جنس آهنت را دوست دارم
خطوط در هم پیراهنت را دوست دارم
نگاه با هم بی گانه ات را دوست دارم
غرور سر کشِ دیوانه ات را دوست دارم
تو همونی که دلم عمری دنبالش گشت
می دونم که بعد از این نمی شه از تو گذشت
چون پرنده از قفس دل پرید و برنگشت
کسی هرگز ندونست بی تو بر من چه گذشت
پس از تو رنگ گل ها هم فریب است
پس از تو روزگارم بی فروغ است
که می گوید پس از تو زنده هستم
دروغ است هر که می گوید دروغ است
ای ستاره بی تو من تا ریکم
بی تو من به انتها نزدیکم
شعر من از عشق تو نام گرفت
این همه غم از تو الهام گرفت
وای چه کردم من، چه بود تقصیرم
که چنین بود بخت تو تقدیرم
تو نخواستی من و تو ما باشیم
سر نوشت این بود که تنها باشیم
خدایا چه ساده می توان زیست و چه سان ما تجمل گرایانه زندگی می کنیم.
خدایا چه ساده می توان تو را باور داشت و چه سان دور مانده ایم از تو.
خدایا چه آسان ما را می بخشی و چه بی خبرانه روی از تو بر گرفته ایم.
خدایا آیا باور کنم که از گناهانم نخواهی گذشت؟
ایا قبول کنم که بر من خشم خواهی گرفت؟
نه هرگز
من هرگز به این باور نمیرسم.
خودت ناامیدان را شیطان خوانده.ای بدون اینکه سخنی از درجه گناهانشان بگویی.
پس تو هر کسی را با هر درجه از بدی پذیرایی.
پس مرا بپذیر که جز دامان تو پناهی ندارم.
عشق يعنی هوای بارانی تب وتاب آسمان سپيد در شبی برفی زمستانی
عشق يعنی گياه ورويش وآفتاب وطلوع ودلی تنها بی سر وسامان همچون
بادهای سرد پاييزی
عشق يعنی گفتگوی بادو شاخه های درخت
در سکوت مبهم مهتاب دردل آسمان صاف
کاش بر تمام واژه های دلم نم نم باران شعر می باريد تا تمام مفهوم عشق
را آنگاه من به شعرو بهار می گفتم
چقدر سخته عاشق بودن چه آسونه دل بستن چهسرد تبسم گرمی که اول آشنای زده می شه
چرا ايقدر نامرد شده چرا وقتی کسی رو که فکر می کردم بامنه ياره رفيق نا رفيق شد
چرا زمونه با هما نساخت چرا جدايی آغاز شد دلم خيلی خيلی درد داره خيلی گريه داره خستام و تنها
میان گریه می خندم ز شوق نازنین یارم
که تا مجروح ننمایم دل شیدای دلدارم
اگر می خندم از لطفش وگر میگریم از قهرش
به ان خنده به این گریه خدا داند که ناچارم
دمی چون برق خندانم دمی چون رعد نالانم
دمی چون سیل پیچانم دمی چون ابر خونبارم
غلط گفتم نگار من نه خندانم نه گریانم
همی دانم که از عشقت به بند غم گرفتارم
نباشم هرگز ای جانا گرفتار غم بندت
ولی حیران و سرگردان به کوه دشت و بازارم
نیم حیران و سرگردان قسم بر طاق ابرویت
زدرد عشق روز و شب همه رنجور و بیمارم
ندارم رنج و بیماری به ماه عارضت سوگند
همی دانم که مجنونم ز جان خویش بیزارم
به بخشا نیستم مجنون که در ویرانه ها گردم
چو حلاج از غم هجرت هم اکنون برسردارم
نه حلاجم که از عشقت دمی بر دار اویزم
من ان شمعم که از اذر همیشه اندر ازارم
ندارم درد چون در بحر وحدت غوطه ور گشتم
کنون در بی خودی خود نه مست هستم نه هشیارم
تو رو دوست دارم عجیب /تورودوست دارم زیاد
چطورپس دلت می یاد من و تنهام بذاری
تورودوست دارم مثل لحظه ی خواب ستاره ها
تورودوست دارم مثل حس غروب دوباره ها
تورو دوست دارم عجیب/تورودوست دارم زیاد
نگو پس دلت میاد من و تنهام بذاری
توی آخرین وداع چه صبورم ای خدا
دستت دورازدسته منه .چشمام پر شبنمه
برو با ستاره ها برو با سرنوشت برو با خاطره ها
نمی خوام بیای که بسوزی به پای من
آخه دوست دارم تورو حتی بیشتر از خودم
نمی خوام بگم بی تو حتی یه لحظه زنده ام
تورو دوست دارم /مثل دلتنگی های نبودنت
تورو دوست دارم /مثل غرور وسکوت نگفتنت
برو گریه نکن به خاطرم /برو اشکام ریخت شدو شکسته شد غرور من
تورو دوست دارم/ ای که دورام از تو من همیشه
تورو دوست دارم مثل عشقی که هیچ وقت گفته نمی شه
تورو دوست دارم مثل لحظه وداع که تلخ و سخت
داغش رو دلم می مونه تا به همیشه
گرچه سکوت بلندترین فریاد عالم است
ولی گوشم دیگر طاقت فریادهای تو را ندارد
کمی با من حرف بزن. ...
بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ی من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
...
متاسفم برات ای دل ساده
کوله بار آرزو هات روی دوشت
تا کجا ها رفتی با پای پیاده
رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده
دل به هرکی دادی از سادگی دادی
زندگیت و پای دل دلدگی دادی
هرجاکه دیدی چراغی پر فروغه
تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه
عاشقا خسته و غمگین و پریشون
دل بی کس دلک بی سرو سامون
دل زخمی دل تنها و تکیده
دل گرویون من اه ای دل گریون
کوله بار آرزو هات و کی دزدید
دل دیوونه به گریه هات کی خندید
عاشقا خسته و غمگین و پریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
تو رو با هول و ولا تنها گذاشتن
اونا که لیاقت عشق رو نداشتن
تک و تنهایی و با پای پیاده
متاسفم برات ای دل ساده
دلم براش تنگ شده
اونی که برام مثل یه فرشته بود
اونی که می گفت هیچ وقت نمی رم ، دیگه رفته
آخه خاطره هاش یادم نمیره
اما فایده ای نداره ... این همه گریه و زار...
گله دارم ازش ، چرا تو جهنم سرد تنهام گذاشت...
اون دیگه رفته ،
رفته که بشه فرشته ی عشقش
منم رفتم از شهر خدا ستاره ای چیدم براش
ستاره ای چیدم براش تا... عاقبت به خیر بشه....
ای کاش کسی هم برای ما ستاره ای می چید....
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
با دلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بی کرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام بروی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو روئی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین بقلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زین سپس بعاشقان باوفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
گاهــی حجــم ِ دلــــتنـگی هایــم
آن قــَــــدر زیـاد میشود
که دنیــــا
با تمام ِ وسعتش
برایـَم تنگ میشود ...
... دلـتـنــگــم...
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از
حرکـت ایستـاد...
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...
دلتنگ ِ خود َم...
خودی که مدتهــــــــــاست گم کـر د ه ام ...
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم
یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست
کــجـایـــــی . . . ؟ !
چه کسی خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران و عمرش نیست باد
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
تو مپندار که این خاموشی من
هست برهان فراموشی من.فراموشی من
تو مپندار که این تنهایی تو
هست برهانی بر جدایی تو.جدایی تو
ای روشنفکر.ای روشنفکر با خلق در آمیز
همراه خلق همراه خلق.با دشمن تو بستیز
از کجا که من و تو دست بدست
شور انقلاب بر پا نکنیم
از کجا که من تو متحد
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی
چه کسی بر خیزد چه کسی با دشمن خلق ستیزد
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
خدا رو دوست دارم چون: تا خودم نخوام منو d.c نمی کنه.
خدا رو دوست دارم چون: بایه delete هر چی گناه کردم پاک می کنه.
خدا رو دوست دارم برای: این همه friend که برام add می کنه.
خدا رو دوست دارم برای: این همه wall paper کهup date می کنه.
خدا رو دوست دارم چون: با این که بدم ولی منو boot نمی کنه.
خدا رو دوست دارم چون: همه چیزمو می دونه ولی send too all نمی کنه.
خدایا دوستت دارم
مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی طوفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از این ها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدای رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه می پرسیدم از خود از خدا از زمین از آسمان از ابرها
زود می گفتند این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی عذابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند تا شدی نزدیک دورت می کند
کج گذاشتی دست سنگت می کند کج نهادی پا لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهای خشمگین بر سرم باران گرز آتشین
....شد نعره هایم بی صدا در طنین خنده ی خشم خدا
نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ی بی حوصله سخت مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا خانه ای دیدم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر این جا کجاست گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا میشود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد با دل خود گفت و گویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست؟اینجا در زمین؟
گفت آری او بیریاست فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است مثل حوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنا می دهد قهر ما با دوست معنا می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست قهر او هم نشان دوستیست
تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر از رگ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا دوست باشم/دوست پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد
میتوان در باره ی گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت با دو قطره صدهزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد مثل باران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل یک شعر روان و آشنا پیش از این ها فکر می کردم خدا...
ای خوبتر از گل ای پاکتر از قطره ی شبنم ای دل به تو محتاج من جز تو نخواهم ز دو عالم دل در تب سنگین خمار است ای دوست بهار است جز چشم تو هر چشم خمار است کیفیت چشمان تو چون جام شراب است ای چشم تو سر چشمه ی خورشید یک دم نگاهم کن صیاد منم ای آنکه به دام تو اسیرم بگذار که از پای بیافتم مستانه بمیرم ای هستیم ز تو ارزنده چه دارم؟ که به پای تو بریزم؟ در کوی وفایت چشمانم گر ندهد جان گر سر ندهم بر سر پیمان ای وای به من گر که به محشر پرسند چه کردی در راه محبت؟ آخر چه بگویم ؟از فرط خجالت؟
کاش لحظه ی مرگم امشب بود .
کاش مرغ نفست با من بود
کاش با من بودی و می گفتی
که این قصه همه در فکرم بود
کاش بانوی شهر مشرق با من بود
کاش با مهربانی و خوبی با من بود
کاش چشمانم میدید روزی را
که دستانت محرم دردم بود
سیل اشکی گرفت چشمم را
این ها همه قصه ی عشقم بود
بی تو حتی در اوج خنده هام
بر لب خشکیده ام ماتم بود
کاش با من بودی همه ی ذکرم بود
این ذکر همه در فکرم بود
این ای کاشها همه در فکرم بود
خاطر من همه شب ماتم بود
کاش لحظه ای با من می بودی
آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود
آن شادی را ندیدم هرگز من
آن شادی همه در فکرم بود
تجربه ی بی مهری مرگ من است
این گفته کلام آخر بود
کاش میگفتی حرفی که رازت بود
که همه دردم در رازت بود
کاش میگفتی حرف دلت را
ولی این حرف دل صدای نازت بود
این نگفتن ارزش غم را نداشت
غم من نگفتن رازت بود
روزگاری غم و غصه ی من
صدای دلنواز سازت بود
کاش لحظه ی مرگم امشب بود
کاش لحظه ی مرگم امشب بود
همین که تو اینجا کنار منی همین که کنارت نفس میکشم
همین که تو میخندی و من فقط کنار تو از غصه دس میکشم
همین که تو چشمای من زل زدی نگاهت پناه دل خستمه
نمیخوام که دنیا بهم رو کنه همین که کنار منی بسمه
من حتی به این حدشم راضیم که باشی کنارم بمونی فقط
واسه من فقط بودنت کافیه دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت
واسه من فقط بودنت کافیه که هستی کنارم قدم میزنی
بهم حس دلداگی میدی و داری لحظه هامو رقم میزنی
من حتی به این حدشم راضیم که باشی کنارم بمونی فقط
واسه من فقط بودنت کافیه دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه،باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست......
کسی هست,همیشه کسی هست,
کسی که تو را دوست دارد و در اوج تنهایی تو
قدم میگذارد....
همیشه کسی هست که بزرگ است و ساده
کسی که گل زندگی را به
هر شاخه داده
همیشه کسی هست..... کسی تازه تر از شکوفه.
پر از رنگ و بو.....
کسی آسمانی که دریاست
آیینه کوچک او
همیشه کسی هست...کسی که تو را دوست دارد
و در اوج تنهایی تو قدم میگذارد.......
در تمام روزهای عاشقی که گذشت ،
حتی یک لحظه از آن روزها نیز از یادم نرفت
با اینکه قلبم بارها شکست
اما دلم باز هم به پای تو نشست
به هیچکسی دل نبست
با خودش عهد بست ، که این عشق اول و آخر است ،
همین و بس!
روزهای شیرین زندگی ام با تو
آرامش ، این تنها چیزیست که خواسته ام از تو
صداقت ، این تنها کلامیست که انتظار دارم از تو
حرف از وفاداری نمیزنم ، در عشق بی وفایی معنا ندارد
تو همیشه وفادار بمان
و ببین که قلبم جز به عشق تو نفس کشیدن دیگر کاری ندارد
نه عزیزم دیگر هیچ راهی ندارد
اینکه قلبم عاشق تو است و دیگر هیچ سرپناهی جز تو ندارد
اگر روزی بی تو باشم ، میخواهم که دنیا نباشد
اگر قرار باشد زنده باشم ، نمیخواهم هیچکسی جز تو در قلبم باشد
تو چه کردی با دل من
این نیست حال و هوای گذشته های دور من
اینک حس میکنم تویی زندگی من
گرتو نباشی نیست نفسی برای زنده ماندن من
یک جمله باقی مانده که ناتمام نماند شعر من
خیلی دوستت دارم عشق من
حالمان بد نیست ، غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم میخـــــوریم
آب میخــواهم ســــــــرابم میدهند
عشــــق می ورزم عــذابم میدهند
خود نمــــــیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکـــــــــــــردی آفتاب ؟
خنـــــــجری بر قلـــــب بیمارم زدند
بیگــــــــــناهی بــــودم و دارم زدند
ســــنگ را بستند و سـگ آزاد شد
یک شـــــــبه بیـــــداد آمد داد شد
عشــــق آخر تیشه زد بر ریشه
تیــشه زد بر ریـــشه اندیــــشه ام
عشق اگر اینست مرتد میشـوم
خوب اگــر اینست مــن بـد میـشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافــــــرم دیگر مسلـمانی بس است
در مـــــیان خلــــق سردرگــم شدم
عاقـــــبت آلـــــــــوده مــردم شـدم
بعد ازین با بی کســـی خــــو میکنم
هـرچـــــــه در دل داشـــتم رو میکنم
من نمی گویم دگر... گفتن بس است
گفتن اما هیــچ ...نشنفتن بس است
روزگارت بــاد شــــیرین ، شـــاد بــاش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
با صدای در و دیوار بهم میریزم شعرمینوشم وبسیار بهم میریزم دایره دایره گیجم من ازخودشده چون گاه با یک نخ سیگار بهم میریزم بی سبب با وزش اندک بادی دربید مثل اعصاب توصدبار بهم میریزم ازعزیزت غزل تازه بخواهی خوب است با غزل دربغل یاربهم میریزم کوه صبرم ولی ازبس که بهم میریزی من هم از اینهمه آزار بهم میریزم تو به من تکیه نکن درگسل زلزله ام ناگهان میشوم آوار بهم میریزم در ره عشق نمیترسم اگرکشته شوم چه کسی گفته که سردار بهم میریزم؟
گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه آفتاب گردانیم . اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ؛ دیگر آفتاب گردان نیست...
گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .
ما همه آفتابگردانیم.
اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.
آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش میکردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعلهای بود و دایرهای داغ در دلش میسوخت.
آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذر آفتابگردان را میکارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمیگیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه میگیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را میداند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری ندارد.
او همه زندگیاش را وقف نور میکند، در نور به دنیا میآید و در نور میمیرد. نور میخورد و نور میزاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است.
آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.
بدون آفتاب، آفتابگردان میمیرد؛ بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمیماند.
و گفت من فاصلههایم را با نور پر میکنم، تو فاصلهها را چگونه پُر میکنی؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفتوگوی من و آفتابگردان ناتمام ماند.
زیرا که او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید میداد.
تب داشت و عاشق بود.
خداحافظی کردم، داشتم میرفتم که نسیمی رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب میاندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم
چه کسی خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران و عمرش نیست باد
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
تو مپندار که این خاموشی من
هست برهان فراموشی من.فراموشی من
تو مپندار که این تنهایی تو
هست برهانی بر جدایی تو.جدایی تو
ای روشنفکر.ای روشنفکر با خلق در آمیز
همراه خلق همراه خلق.با دشمن تو بستیز
از کجا که من و تو دست بدست
شور انقلاب بر پا نکنیم
از کجا که من تو متحد
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی
چه کسی بر خیزد چه کسی با دشمن خلق ستیزد
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
ϰ-†нêmê§ |