دل بی روح جنس آهنت را دوست دارم
خطوط در هم پیراهنت را دوست دارم
نگاه با هم بی گانه ات را دوست دارم
غرور سر کشِ دیوانه ات را دوست دارم
تو همونی که دلم عمری دنبالش گشت
می دونم که بعد از این نمی شه از تو گذشت
چون پرنده از قفس دل پرید و برنگشت
کسی هرگز ندونست بی تو بر من چه گذشت
پس از تو رنگ گل ها هم فریب است
پس از تو روزگارم بی فروغ است
که می گوید پس از تو زنده هستم
دروغ است هر که می گوید دروغ است
ای ستاره بی تو من تا ریکم
بی تو من به انتها نزدیکم
شعر من از عشق تو نام گرفت
این همه غم از تو الهام گرفت
وای چه کردم من، چه بود تقصیرم
که چنین بود بخت تو تقدیرم
تو نخواستی من و تو ما باشیم
سر نوشت این بود که تنها باشیم
خدایا چه ساده می توان زیست و چه سان ما تجمل گرایانه زندگی می کنیم.
خدایا چه ساده می توان تو را باور داشت و چه سان دور مانده ایم از تو.
خدایا چه آسان ما را می بخشی و چه بی خبرانه روی از تو بر گرفته ایم.
خدایا آیا باور کنم که از گناهانم نخواهی گذشت؟
ایا قبول کنم که بر من خشم خواهی گرفت؟
نه هرگز
من هرگز به این باور نمیرسم.
خودت ناامیدان را شیطان خوانده.ای بدون اینکه سخنی از درجه گناهانشان بگویی.
پس تو هر کسی را با هر درجه از بدی پذیرایی.
پس مرا بپذیر که جز دامان تو پناهی ندارم.
عشق يعنی هوای بارانی تب وتاب آسمان سپيد در شبی برفی زمستانی
عشق يعنی گياه ورويش وآفتاب وطلوع ودلی تنها بی سر وسامان همچون
بادهای سرد پاييزی
عشق يعنی گفتگوی بادو شاخه های درخت
در سکوت مبهم مهتاب دردل آسمان صاف
کاش بر تمام واژه های دلم نم نم باران شعر می باريد تا تمام مفهوم عشق
را آنگاه من به شعرو بهار می گفتم
چقدر سخته عاشق بودن چه آسونه دل بستن چهسرد تبسم گرمی که اول آشنای زده می شه
چرا ايقدر نامرد شده چرا وقتی کسی رو که فکر می کردم بامنه ياره رفيق نا رفيق شد
چرا زمونه با هما نساخت چرا جدايی آغاز شد دلم خيلی خيلی درد داره خيلی گريه داره خستام و تنها
میان گریه می خندم ز شوق نازنین یارم
که تا مجروح ننمایم دل شیدای دلدارم
اگر می خندم از لطفش وگر میگریم از قهرش
به ان خنده به این گریه خدا داند که ناچارم
دمی چون برق خندانم دمی چون رعد نالانم
دمی چون سیل پیچانم دمی چون ابر خونبارم
غلط گفتم نگار من نه خندانم نه گریانم
همی دانم که از عشقت به بند غم گرفتارم
نباشم هرگز ای جانا گرفتار غم بندت
ولی حیران و سرگردان به کوه دشت و بازارم
نیم حیران و سرگردان قسم بر طاق ابرویت
زدرد عشق روز و شب همه رنجور و بیمارم
ندارم رنج و بیماری به ماه عارضت سوگند
همی دانم که مجنونم ز جان خویش بیزارم
به بخشا نیستم مجنون که در ویرانه ها گردم
چو حلاج از غم هجرت هم اکنون برسردارم
نه حلاجم که از عشقت دمی بر دار اویزم
من ان شمعم که از اذر همیشه اندر ازارم
ندارم درد چون در بحر وحدت غوطه ور گشتم
کنون در بی خودی خود نه مست هستم نه هشیارم
تو رو دوست دارم عجیب /تورودوست دارم زیاد
چطورپس دلت می یاد من و تنهام بذاری
تورودوست دارم مثل لحظه ی خواب ستاره ها
تورودوست دارم مثل حس غروب دوباره ها
تورو دوست دارم عجیب/تورودوست دارم زیاد
نگو پس دلت میاد من و تنهام بذاری
توی آخرین وداع چه صبورم ای خدا
دستت دورازدسته منه .چشمام پر شبنمه
برو با ستاره ها برو با سرنوشت برو با خاطره ها
نمی خوام بیای که بسوزی به پای من
آخه دوست دارم تورو حتی بیشتر از خودم
نمی خوام بگم بی تو حتی یه لحظه زنده ام
تورو دوست دارم /مثل دلتنگی های نبودنت
تورو دوست دارم /مثل غرور وسکوت نگفتنت
برو گریه نکن به خاطرم /برو اشکام ریخت شدو شکسته شد غرور من
تورو دوست دارم/ ای که دورام از تو من همیشه
تورو دوست دارم مثل عشقی که هیچ وقت گفته نمی شه
تورو دوست دارم مثل لحظه وداع که تلخ و سخت
داغش رو دلم می مونه تا به همیشه
گرچه سکوت بلندترین فریاد عالم است
ولی گوشم دیگر طاقت فریادهای تو را ندارد
کمی با من حرف بزن. ...
بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ی من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
...
متاسفم برات ای دل ساده
کوله بار آرزو هات روی دوشت
تا کجا ها رفتی با پای پیاده
رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده
دل به هرکی دادی از سادگی دادی
زندگیت و پای دل دلدگی دادی
هرجاکه دیدی چراغی پر فروغه
تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه
عاشقا خسته و غمگین و پریشون
دل بی کس دلک بی سرو سامون
دل زخمی دل تنها و تکیده
دل گرویون من اه ای دل گریون
کوله بار آرزو هات و کی دزدید
دل دیوونه به گریه هات کی خندید
عاشقا خسته و غمگین و پریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
تو رو با هول و ولا تنها گذاشتن
اونا که لیاقت عشق رو نداشتن
تک و تنهایی و با پای پیاده
متاسفم برات ای دل ساده
دلم براش تنگ شده
اونی که برام مثل یه فرشته بود
اونی که می گفت هیچ وقت نمی رم ، دیگه رفته
آخه خاطره هاش یادم نمیره
اما فایده ای نداره ... این همه گریه و زار...
گله دارم ازش ، چرا تو جهنم سرد تنهام گذاشت...
اون دیگه رفته ،
رفته که بشه فرشته ی عشقش
منم رفتم از شهر خدا ستاره ای چیدم براش
ستاره ای چیدم براش تا... عاقبت به خیر بشه....
ای کاش کسی هم برای ما ستاره ای می چید....
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
با دلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بی کرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام بروی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو روئی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین بقلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زین سپس بعاشقان باوفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
گاهــی حجــم ِ دلــــتنـگی هایــم
آن قــَــــدر زیـاد میشود
که دنیــــا
با تمام ِ وسعتش
برایـَم تنگ میشود ...
... دلـتـنــگــم...
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از
حرکـت ایستـاد...
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...
دلتنگ ِ خود َم...
خودی که مدتهــــــــــاست گم کـر د ه ام ...
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم
یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست
کــجـایـــــی . . . ؟ !
چه کسی خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران و عمرش نیست باد
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
تو مپندار که این خاموشی من
هست برهان فراموشی من.فراموشی من
تو مپندار که این تنهایی تو
هست برهانی بر جدایی تو.جدایی تو
ای روشنفکر.ای روشنفکر با خلق در آمیز
همراه خلق همراه خلق.با دشمن تو بستیز
از کجا که من و تو دست بدست
شور انقلاب بر پا نکنیم
از کجا که من تو متحد
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی
چه کسی بر خیزد چه کسی با دشمن خلق ستیزد
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
خدا رو دوست دارم چون: تا خودم نخوام منو d.c نمی کنه.
خدا رو دوست دارم چون: بایه delete هر چی گناه کردم پاک می کنه.
خدا رو دوست دارم برای: این همه friend که برام add می کنه.
خدا رو دوست دارم برای: این همه wall paper کهup date می کنه.
خدا رو دوست دارم چون: با این که بدم ولی منو boot نمی کنه.
خدا رو دوست دارم چون: همه چیزمو می دونه ولی send too all نمی کنه.
خدایا دوستت دارم
مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی طوفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از این ها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدای رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه می پرسیدم از خود از خدا از زمین از آسمان از ابرها
زود می گفتند این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی عذابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند تا شدی نزدیک دورت می کند
کج گذاشتی دست سنگت می کند کج نهادی پا لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهای خشمگین بر سرم باران گرز آتشین
....شد نعره هایم بی صدا در طنین خنده ی خشم خدا
نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ی بی حوصله سخت مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا خانه ای دیدم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر این جا کجاست گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا میشود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد با دل خود گفت و گویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست؟اینجا در زمین؟
گفت آری او بیریاست فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است مثل حوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنا می دهد قهر ما با دوست معنا می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست قهر او هم نشان دوستیست
تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر از رگ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا دوست باشم/دوست پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد
میتوان در باره ی گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت با دو قطره صدهزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد مثل باران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل یک شعر روان و آشنا پیش از این ها فکر می کردم خدا...
ای خوبتر از گل ای پاکتر از قطره ی شبنم ای دل به تو محتاج من جز تو نخواهم ز دو عالم دل در تب سنگین خمار است ای دوست بهار است جز چشم تو هر چشم خمار است کیفیت چشمان تو چون جام شراب است ای چشم تو سر چشمه ی خورشید یک دم نگاهم کن صیاد منم ای آنکه به دام تو اسیرم بگذار که از پای بیافتم مستانه بمیرم ای هستیم ز تو ارزنده چه دارم؟ که به پای تو بریزم؟ در کوی وفایت چشمانم گر ندهد جان گر سر ندهم بر سر پیمان ای وای به من گر که به محشر پرسند چه کردی در راه محبت؟ آخر چه بگویم ؟از فرط خجالت؟
کاش لحظه ی مرگم امشب بود .
کاش مرغ نفست با من بود
کاش با من بودی و می گفتی
که این قصه همه در فکرم بود
کاش بانوی شهر مشرق با من بود
کاش با مهربانی و خوبی با من بود
کاش چشمانم میدید روزی را
که دستانت محرم دردم بود
سیل اشکی گرفت چشمم را
این ها همه قصه ی عشقم بود
بی تو حتی در اوج خنده هام
بر لب خشکیده ام ماتم بود
کاش با من بودی همه ی ذکرم بود
این ذکر همه در فکرم بود
این ای کاشها همه در فکرم بود
خاطر من همه شب ماتم بود
کاش لحظه ای با من می بودی
آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود
آن شادی را ندیدم هرگز من
آن شادی همه در فکرم بود
تجربه ی بی مهری مرگ من است
این گفته کلام آخر بود
کاش میگفتی حرفی که رازت بود
که همه دردم در رازت بود
کاش میگفتی حرف دلت را
ولی این حرف دل صدای نازت بود
این نگفتن ارزش غم را نداشت
غم من نگفتن رازت بود
روزگاری غم و غصه ی من
صدای دلنواز سازت بود
کاش لحظه ی مرگم امشب بود
کاش لحظه ی مرگم امشب بود
همین که تو اینجا کنار منی همین که کنارت نفس میکشم
همین که تو میخندی و من فقط کنار تو از غصه دس میکشم
همین که تو چشمای من زل زدی نگاهت پناه دل خستمه
نمیخوام که دنیا بهم رو کنه همین که کنار منی بسمه
من حتی به این حدشم راضیم که باشی کنارم بمونی فقط
واسه من فقط بودنت کافیه دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت
واسه من فقط بودنت کافیه که هستی کنارم قدم میزنی
بهم حس دلداگی میدی و داری لحظه هامو رقم میزنی
من حتی به این حدشم راضیم که باشی کنارم بمونی فقط
واسه من فقط بودنت کافیه دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه،باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست......
کسی هست,همیشه کسی هست,
کسی که تو را دوست دارد و در اوج تنهایی تو
قدم میگذارد....
همیشه کسی هست که بزرگ است و ساده
کسی که گل زندگی را به
هر شاخه داده
همیشه کسی هست..... کسی تازه تر از شکوفه.
پر از رنگ و بو.....
کسی آسمانی که دریاست
آیینه کوچک او
همیشه کسی هست...کسی که تو را دوست دارد
و در اوج تنهایی تو قدم میگذارد.......
در تمام روزهای عاشقی که گذشت ،
حتی یک لحظه از آن روزها نیز از یادم نرفت
با اینکه قلبم بارها شکست
اما دلم باز هم به پای تو نشست
به هیچکسی دل نبست
با خودش عهد بست ، که این عشق اول و آخر است ،
همین و بس!
روزهای شیرین زندگی ام با تو
آرامش ، این تنها چیزیست که خواسته ام از تو
صداقت ، این تنها کلامیست که انتظار دارم از تو
حرف از وفاداری نمیزنم ، در عشق بی وفایی معنا ندارد
تو همیشه وفادار بمان
و ببین که قلبم جز به عشق تو نفس کشیدن دیگر کاری ندارد
نه عزیزم دیگر هیچ راهی ندارد
اینکه قلبم عاشق تو است و دیگر هیچ سرپناهی جز تو ندارد
اگر روزی بی تو باشم ، میخواهم که دنیا نباشد
اگر قرار باشد زنده باشم ، نمیخواهم هیچکسی جز تو در قلبم باشد
تو چه کردی با دل من
این نیست حال و هوای گذشته های دور من
اینک حس میکنم تویی زندگی من
گرتو نباشی نیست نفسی برای زنده ماندن من
یک جمله باقی مانده که ناتمام نماند شعر من
خیلی دوستت دارم عشق من
حالمان بد نیست ، غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم میخـــــوریم
آب میخــواهم ســــــــرابم میدهند
عشــــق می ورزم عــذابم میدهند
خود نمــــــیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکـــــــــــــردی آفتاب ؟
خنـــــــجری بر قلـــــب بیمارم زدند
بیگــــــــــناهی بــــودم و دارم زدند
ســــنگ را بستند و سـگ آزاد شد
یک شـــــــبه بیـــــداد آمد داد شد
عشــــق آخر تیشه زد بر ریشه
تیــشه زد بر ریـــشه اندیــــشه ام
عشق اگر اینست مرتد میشـوم
خوب اگــر اینست مــن بـد میـشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافــــــرم دیگر مسلـمانی بس است
در مـــــیان خلــــق سردرگــم شدم
عاقـــــبت آلـــــــــوده مــردم شـدم
بعد ازین با بی کســـی خــــو میکنم
هـرچـــــــه در دل داشـــتم رو میکنم
من نمی گویم دگر... گفتن بس است
گفتن اما هیــچ ...نشنفتن بس است
روزگارت بــاد شــــیرین ، شـــاد بــاش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
با صدای در و دیوار بهم میریزم شعرمینوشم وبسیار بهم میریزم دایره دایره گیجم من ازخودشده چون گاه با یک نخ سیگار بهم میریزم بی سبب با وزش اندک بادی دربید مثل اعصاب توصدبار بهم میریزم ازعزیزت غزل تازه بخواهی خوب است با غزل دربغل یاربهم میریزم کوه صبرم ولی ازبس که بهم میریزی من هم از اینهمه آزار بهم میریزم تو به من تکیه نکن درگسل زلزله ام ناگهان میشوم آوار بهم میریزم در ره عشق نمیترسم اگرکشته شوم چه کسی گفته که سردار بهم میریزم؟
گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه آفتاب گردانیم . اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ؛ دیگر آفتاب گردان نیست...
گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .
ما همه آفتابگردانیم.
اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.
آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش میکردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعلهای بود و دایرهای داغ در دلش میسوخت.
آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذر آفتابگردان را میکارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمیگیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه میگیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را میداند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری ندارد.
او همه زندگیاش را وقف نور میکند، در نور به دنیا میآید و در نور میمیرد. نور میخورد و نور میزاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است.
آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.
بدون آفتاب، آفتابگردان میمیرد؛ بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمیماند.
و گفت من فاصلههایم را با نور پر میکنم، تو فاصلهها را چگونه پُر میکنی؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفتوگوی من و آفتابگردان ناتمام ماند.
زیرا که او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید میداد.
تب داشت و عاشق بود.
خداحافظی کردم، داشتم میرفتم که نسیمی رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب میاندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم
چه کسی خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران و عمرش نیست باد
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
تو مپندار که این خاموشی من
هست برهان فراموشی من.فراموشی من
تو مپندار که این تنهایی تو
هست برهانی بر جدایی تو.جدایی تو
ای روشنفکر.ای روشنفکر با خلق در آمیز
همراه خلق همراه خلق.با دشمن تو بستیز
از کجا که من و تو دست بدست
شور انقلاب بر پا نکنیم
از کجا که من تو متحد
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی
چه کسی بر خیزد چه کسی با دشمن خلق ستیزد
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
خدایا من گناه کارم ،
مرا ببخش ،
تو را می خوانم ،
تو را می خواهم ،
تو را می پرستم
ولی هنوز از بت پرستی دسـت بر نداشته ام
هنوز نتوانسته ام خود را به تو قانع کنم .
هنوز از مطلقیت تو می ترسم و می گریزم .
هنوز کودکم
هنوز به دنبال شی می گردم ،
هر لحظه بتی می سازم و تصورات خویش را می پرستم.
خدایا به من ظرفیت بخشش عطا کن
به من ظرفیت ده که مطلقیت تو را بپرستم ،
بت ها را با تو اشـتــبـاه نکنم .
خدایا مرا به نعمت تنهایی غنی گردان ،
بگذار در عالم تنهایی با تو انیس و آشنا گردم ،
بگذار عـشـق تو ، جمال تو ، کمال تو آن قدر روح و دلم را جذب کند که دیگر عـشـقـی برای هستی باقی نماند .
خدایا گاه گاهی از تنهایی خـسـته می شوم ،
گاه گاهی در زیر بار درد و غم خمیده می شوم ،
گاه گاهی مثل آتش فشان منفجر می گردم .
آنگاه راه فرار می گزینم ،
دسـت نیاز به سوی بت ها دراز می کنم ،
درمان درد خود را از کسانی می طلبم که خود عاجز و درمانده اند.
خدایا این ها دلیلی جز ضعف و کم ظرفیتی من ندارد ،
من ضعیفم ،
من کم ظرفیتم مانند کودکی که از مـدرسـه می گریزد
من نیز دچار وسوسه می شوم که از بارگاهت بگریزم .
می سوزم ،می سوزم ،می سوزم
بـگـذار بـیــشـتـر بـسـوزم ،
بگذار خاکستر شوم
بگذار محو و نابود شوم ،
بگذار کسی نام مرا نداند ،
کسی اسم مرا نبرد ،
کسی مهر مرا در دل خود نپرورد ،
بگذار تنها باشم ،
فقط با تو باشم .
اما ای خدای من حتی تو هم مرا تنها بگذار
اگر می خواهی تو هم مرا از بارگاهت بران ،
تو هم مرا طرد کن ؟
تو هم مرا به دســت فراموشی بسپار ،
گله نمی کنم ،
بگذار تنهایی خود را از مطلقیتت شروع کنم ،
بگذار با مطلق آشنا شوم ،
بگذار در تنهایی مطلق آنقدر فرو روم که حتی شعله های سوزان قلبم به من نرسد ،
حتی نور شمع وجودم در ظلمت تنهایی محو شود و به جایی نرسد...
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت:
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه ئی روی سایه ئی خم شد
در نهانگاه راز پرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ئی شعله زد میان دو لب
کاش لحظه ی مرگم امشب بود .
کاش مرغ نفست با من بود
کاش با من بودی و می گفتی
که این قصه همه در فکرم بود
کاش بانوی شهر مشرق با من بود
کاش با مهربانی و خوبی با من بود
کاش چشمانم میدید روزی را
که دستانت محرم دردم بود
سیل اشکی گرفت چشمم را
این ها همه قصه ی عشقم بود
بی تو حتی در اوج خنده هام
بر لب خشکیده ام ماتم بود
کاش با من بودی همه ی ذکرم بود
این ذکر همه در فکرم بود
این ای کاشها همه در فکرم بود
خاطر من همه شب ماتم بود
کاش لحظه ای با من می بودی
آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود
آن شادی را ندیدم هرگز من
آن شادی همه در فکرم بود
تجربه ی بی مهری مرگ من است
این گفته کلام آخر بود
کاش میگفتی حرفی که رازت بود
که همه دردم در رازت بود
کاش میگفتی حرف دلت را
ولی این حرف دل صدای نازت بود
این نگفتن ارزش غم را نداشت
غم من نگفتن رازت بود
روزگاری غم و غصه ی من
صدای دلنواز سازت بود
کاش لحظه ی مرگم امشب بود
کاش لحظه ی مرگم امشب بود
ای خوبتر از گل
ای پاکتر از قطره ی شبنم
ای دل به تو محتاج
من جز تو نخواهم ز دو عالم
دل در تب سنگین خمار است
ای دوست بهار است
جز چشم تو هر چشم خمار است
کیفیت چشمان تو چون جام شراب است
ای چشم تو سر چشمه ی خورشید
یک دم نگاهم کن
صیاد منم ای آنکه به دام تو اسیرم
بگذار که از پای بیافتم
مستانه بمیرم
ای هستیم ز تو ارزنده چه دارم؟
که به پای تو بریزم؟
در کوی وفایت چشمانم
گر ندهد جان
گر سر ندهم بر سر پیمان
ای وای به من گر که به محشر
پرسند چه کردی در راه محبت؟
آخر چه بگویم ؟از فرط خجالت؟
ϰ-†нêmê§ |