تــــــو مي روي
مـــن مي روم
تـــو از ايـــنجا - مـــن ازايـــنجا
کـــاش مي فـــهميدي از ايـــنجا ........تــــــــــــا....... ايـــنجا
چـــقدر فـــاصــــــله است
بـيـــــا
دسـتـت را بـه مـن بـده
کـمـي قـــــدم بـزنيـــــم
مـن
عـــــادت دارم
تـوي خـــــواب راه بـــــروم
ميـــخــواهــــَـــــم ...
دم گــوشـت چـــــيزي بــگويــَــم خــُــــــــــــــــدا !
ايــــــن يــِــک اعــتـراف اســــت
مـــــــــن بـــي او دوام نــِــمي آورم
تـــــــــــــــــــــا صــُبــح
عشق مثل عبادت کردن می مونه؛
بعد از اینکه نیت کردی
دیگه نباید به اطرافت نگاه کنی ...
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو
دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد …
آهــاي با تــو هــستم که فقــط خــودتو ميبيني
حسرت چــيزي نيــست که من بخــورم
حــسرت
اون چــيزيه که به دلــت ميــذارم
…
من ديگــه اون آدم قبــلي نــــيســتم
گاه می اندیشم
خبر ِ مرگ ِ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر ِ مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را ،
ــ بی قید ــ
و تکان دادن ِ دستت که ،
ــ مهم نیست زیاد ــ
و تکان دادن ِ سر را که ،
ــ عجیب ! عاقبت مُرد ؟
ــ افسوس !
کاشکی می دیدم !
من به خود می گویم :
« چه کسی باور کرد
جنگل ِ جان ِ مرا
آتش ِ عشق ِ تو خاکستر کرد ؟ »
یكی می پرسد : اندوه تو از چیست ؟
سبب ساز سكوت مبهمت كیست ؟
برایش صادقانه می نویسم: برای آنكه باید باشد و نیست...
زندگی زیباست .. زشتی های آن تقصیر ماست
در مسیرش هرچه نازیباست .. آن تدبیر ماست
زندگی آب روانیست .. روان می گذرد
آنچه تقدیر من و توست .. همان می گذرد ...
من به دلتنگی شبهای ملول
و تهی مانده خود از شادی
ذهنم از خاطرها سرشار
من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...
و به یک معجزه می اندیشم...
کدام راه است
که پای خسته را نشناسد
کدام کوچه
خالی از خاطره است
و کدام دل
هرگز نتپیده
به شوق دیدار
بیا...
تا برایت بگویم
از سختی انتظار
که چگونه
در دیده های بارانی
رنگ هذیان به خود می گیرد
میدونم دلت خیلی از من پُره .. میدونم چه زجری داری میکشی منو با تموم بدیهام ببخش .. که هر لحظه از عاشقی دم زدم چشاتو ندیدم، ازت دل بریدم پُر از بغض و دردی، چقدرگریه کردی نمی دونم اصلاً چرا بیخودی .. من از اون همه عاشقی رد شدم
همه زنـدگیتو به هم ریختم و .. عزیزم تو حق داری دلخور بشی
تو خواستی بمونی، بسوزی به پام .. منِ لعنتی زیر حرفم زدم
دارمبی تو دنیامو از دست میدم
میترسم که هیچ وقت دیگه برنگردی
یه عمری برای تو جون دادم و .. فقط تو یه لحظه با تو بد شدم
همون لحظه دنیامو وارونه کرد .. یه حسی چشامو رو عشق تو بست
دلم از دل عاشقت دل بُرید … دلت از همین دل بریدن شکست
چشام رنجور شدن
قلبم دیونه شده
کنار شوفاژ نشستم
ولی تا مغز استخونم یخ زده
دلم پر میزنه صداشو بشنوم
خریت محض اینه که دنیام خاکستری شده
بخاطر تو
تویی که برات میمیرم ولی
حتی برام تب نکردی...
فیزیک بعدترها ثابت می کند
در روزهای بارانی
جای خالی آدم ها بزرگتر می شود . . .
میای میدونم...
روزگاریست دارم جمع و جور میکنم بروم
که ترکت کنم
اما از کدام راه باید بروم؟
کدام قدم را بردارم تا این راه مدور به چشمان تو ختم نشود؟
این حافظه ی لعنتی را از کجا به کجا ببرم؟
بگو از کدام لحظه ی زندگیم عبور نکردی
بگو تا از همان
سو رها شوم..... .
ϰ-†нêmê§ |