روزهای سختی رو میگذرونم...
وقتی که نیستی همه چیز تنگ میشود
نفسم
دنیایم
دلم. . .
ممنونم از شب رویا
که بازم وقت دلتنگی به دادم میرسه....!
ممنون از غم كه همیشه و هر جا با منه وتنهام نمی ذاره...
هنوز به دیدار خدا می روند ...
خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!
خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ،
خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کند،
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را
هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ،
خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم"است !!
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!!
خدا کنار کودکی است که می خواهد از فروشگاه شکلات بدزد !!
خدا کنارساعت کوک شده توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماندو یک عکس با روبان مشکی،
از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!
خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی؟
خدا همین جاست، نه فقط در عربستان!
خدا زبان مادری تو را می فهمد، نه فقط عربی را !
خــــدایـــــا دوسـتـــت دارم...
يکرنگ که باشي،
زود چشمشان را ميزني،
خسته ميشوند از رنگ تکراريت،
اين روزها دوره ي رنگين کمان هاست…
انسانها ماشــيني ، ارتباط وايرلــس ، دوستيها مــجازيه !
حتي کودکان ؛ شادي را در پلي استيشن جستجو ميکنند !
... سفره هاي پرمهر ،بوي غذاي ناب پخت مادري،
در سفارش فست فود خلاصه است !
معني زندگي را در گــوگــل جستجو بايد کرد
خوب ميدانم كه يك روز،
يكي از همان روزهايي كه خيلي هم دور نيست
مجبورم ببوسم و بگذارم كنار......
تمام چيزهايي را كه نداشتيم
دستهايت را،
عاشقي ات را....
همه را!.....
زندگي به من آموخت عادت احمقانه ايست
چسبيدن به چيزهايي كه مال تو نيستند.....
شــده بالشتونو بغل کنين و يه دل سيــر بلند بلند گريه کنــين
براي اينکه کــسي هم صداتونو نشنوه بالــشو بگيــرين جلو دهنــتون
بــعدش يکي با حــرفاش آرومتــون کنه.
اون وقته که حــس مي کنيــن
چــقدر خوشبخــتين که اون يک نــفر رو داري
غــرقِ سکـــــوت مي شوم
وقتي که تـــو ، عشــــق را
در چشمانِ خيس مـــن
ناديـــده مي گيــــري
گوشه نــدارد که يـکـــ گوشه اش بنشينم و نفسي تــازه کنم
…
گــرد گــرد است اين زمين.. ايــن روزگــــار
خوب ميدانم كه يك روز،
يكي از همان روزهايي كه خيلي هم دور نيست
مجبورم ببوسم و بگذارم كنار......
تمام چيزهايي را كه نداشتيم
دستهايت را،
عاشقي ات را....
همه را!.....
زندگي به من آموخت عادت احمقانه ايست
چسبيدن به چيزهايي كه مال تو نيستند
ديـگـران مـي پـرسـنـد؛ بـيـداري؟ آري بـي"دار"م...
چـرا کـه اگـر دار"ي داشـتـم...
يـا قـالـي زنـدگـي ام را خـودم مـي بـافـتـم...
يـا زنـدگـي ام را بـه "دار" مـيـاوِيـخـتـم. ..
و خـــــــلاصه پــس بـــي "دار" بــــي "دار"م
برگهاي پاييزي
سرشار از شعور درخت اند
وخاطرات سه فصل رابر دوش مي کشند
آرام قدم بگذار...
برچهره تکيده آنها
اين برگها حرمت دارند...
درد پاييز درد "دانستن" است
انســان ها هر از چند گاهـي ، از جايي مي اُفتند .
از پـا ...
از نــــفـــس ...
از لَبـه پــــرتگاه ...
ازاين ور بوم ...
از دماغــِ فيل ...
از چالـه به چاه ...
از عـــرش به فرش ...
اَز چــــشـــــم ...
اَز چـــــــشـــــم ...
اَز چــــــــــشـــــــــم
سَـرم را نــه ظلـم مـيتـوانـد خَـم کنـد
نـــه مـرگـــ
نـــه تــرس
سَـرم فـقـط بـراي بـوسيـدن دستـــ هـاي تـو خَـم مـيشـود
ϰ-†нêmê§ |