دیـــروز ، همیـــن حوالـــی
زلـــزله ای آمــد…
حـالا همـه حـالـمــ را می پـرسند !!!
بـی خـبـر از اینـ ـکـه ” مــن”
بـه ایـن لـرزیـدنـهـا
سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـرده امـــ…
بـه لـرزشـهای شـدید شـانه هایـمــــ
و تـرکــــهای عمــیــق قــلــبــمـــ…
امـّـا هنـوز ” خـــوبــم !!! “
از نبودنت گلایه ای نیست
تو مقصر نبودی ..
من عاشق نیستم …
وگرنه هزار و یک راه بود برای پابند کردنت …
الهی…
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدارا ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد، نروم باز به جایی
پشت دیوار نشستم چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در که به غیر از این خانه مرا نیست.
گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم
حتی برای “تو” که سالها منتظر در زدنت بودم …
گاهی پروانه ها هم
اشتباه عاشق میشوند
بجای شمع
گرد چراغهای بی احساس خیابان میمیرند …/!/
از آنسوی تنهایی
از آنسوی بغض
از آنسوی باران
کسی صدایم میکند؛
تو بگو
…بروم یا بمانم؟!
× دلــ ــ ـم × یڪـ چتــر مے خواهـد
و خیـابــانے بــِ درازاےِ تنـہـاییــم
ڪـِ [ بـغـضـم ] را زیـر آטּ قـدم بـزنـم
شــایـد (!) ڪسے بے چتــر
در انتــہـاےِ خیابــاטּ / دلــش / گـرفـتـہ باشـد . . ./.
دلت که گيـر باشد ،
همه ادعــآ دارند که تنهــآیی را کشیده اند...
.
پس کیــست که این دنــیآ را به گــــنـــد کشیده اســــت؟؟؟!!!
نسلـی هستــیـم ،
که روزهــا میخــوابیــم..
و شبــهـا بیـــــداریـــم !
چــون..
تــاریـکی شب ، بـــرامــون..
قــابــل تحمـّـل تــر از "تـــاریــکی" روزهــامــونــه !!!
ســــآده نـ ـباش!!!!!
خیلی وقتــــ استـــ آدم هـــــ ـآ
ســـآدگی رآ خـــریت می پندارند..
ϰ-†нêmê§ |