دیروز از استاد صداقت را پرسیدم
استاد خندید ...
گفت مگر خبریست ؟
خنده ای تلخ تمام صورتم را پر کرد
و تمام کلاس به یک باره
به من خندیدند .
زیر لب گفتم – بگویید چیست ...
مسرانه !
استاد اینبار ز حرکت ایستاد .
نگاهم کرد
صداقت نگاه من به زندگیست
الفبای زندگی !
مقدس است .
ابتدای هر آغاز ...
کلامش رعشه ای انداخت به تنم .
پس صداقت خوبست ؟
ارام از زبانم جنبید .
استاد خندید
صداقت مالک دلهاست ...
صداقت عالی ست .
قطره ی اشک آرام ز نگاهم لغزید
اگر استاد راست ميگفت
پس چرا من از صداقت سوختم .... ؟
نظرات شما عزیزان:
ϰ-†нêmê§ |